تا قیامت دل من گریه می خواد
یه خاطره ی گنگ و مبهم دارم اما هنوز شیرینی اش رو حس می کنم....شیرینی حضورش رو!
عمه ی من نبود اما عمه صداش می کردم...تصویر دستای سفیدش هنوز هم توی ذهنم نقش بسته...دستایی که دو طرف صورتم رو میگرفت و گونه هامو می بوسید.صورت گرد و سفید و همیشه خندونش رو که به یاد می یارم حسرت دوباره دیدنش دست از سرم بر نمی داره!صورتی که هیچوقت از بوسیدنش سیر منی شدم.تا می دیدمش آغوشش برام باز می شد و من چه راحت و بی دغدغه توی آغوش پر از محبتش گم می شدم....همیشه شیطنت ها و سئوالات عجیب و کودکانه ام باعث می شد با صدای بلند بخنده...خنده ای که منو به وجد می آورد.
از بین تموم تابستونایی که پشت سر گذاشتم یه تابستونو هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم....تابستونی که باعث شد خیلی بیشتر ببینمش و بشناسمش...تابستونی کهظهر های گرمش سرم رو روی زانوش میذاشتم و انگشتای نوازشگرش لا به لای موهام می چرخید تا به خواب برم!
وقتی رفت برای همه عجیب بود که من تا صبح گریه کنم...برای همه عجیب بود که سرم رو روی اون خاک سرد بذارم و شونه هام بلرزن...برای همه عجیب بود که تا مدتها نخوام به خونه ای برم که روی طاقچه اش عکس عمه رو گذاشتن!
سالها از رفتنش میگذره و من هنوز وقتی روی سنگ قبرش دست می کشم بی صدا گریه می کنم....نه برای اون...برای خودم که فرصت کمی داشتم برای بودن در کنارش!
چند شب پیش خواب دیدم ....خواب دیدم دارم توی خونه ی عمه قدم می زنم.....خونه ای که هیچوقت ندیدمش...یه خونه ی کاهگلی قشنگ بود...همه جا تمییز بود و روشن...صدای عمع رو میشنیدم که داشت یکی یکی اتاقارو نشونم میداد تا رسدیم به اتاق خودش...در رو که باز کردم یه چادر نماز سرمه ای دیدم با گلای ریز سفید...اما چهره ی عمه مشخص نبود...بوی عطری که مشامم رو نوازش می داد تمام خاطراتبودن در کنارش رو برام زنده کرد...صورتم رو به چادر نمازش چسبوندم و بغضم ترکید...دستای سفیدش با گوشه ی چادر اشکهامو پاک کرد و موهامو نوازش می داد...بدون اینکه چهره اش رو دیده باشم از عطر تنش مطمئن بودم که توی بغل عمه هستم....سرم رو روی زانوش گذاشتم و برای اولین بار با صدای بلند گریه کردم...خیلی زود از خواب پریدم...دوست داشتم زمان برای همیشه بایسته و من تا ابد غرق همون رویای شیرین بمونم..../.
پ.ن/امشب هم مثل هر شب ۱۰ تا صلوات به روح بلندش هدیه می کنم و ازش می خوام برام دعا کنه!
پ.ن/این روز ها به شدت کسل و بی حوصله ام.....من به اوج ابتذال یک روح نزدیکم....!