تبليغاتX
سلام ای غرابت تنهایی....!


سلام ای غرابت تنهایی....!

با سکوتت

انتظارم را کلافه کرده ای

حرفی بزن

دستی تکان بده

یا لا اقل

                 دیگر نگاهم نکن!


۱.رفتم سفر!...و چقدر خوبه حالم بعد از سفر.

۲.چنار(دوست خوبم)کارشناسی ارشد قبول شده.بهش تبریک میگم.

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:20 توسط حباب| |

حالا که چشمهایش

 تو را به بازی شیرین دلدادگی دعوت کرده

و لحظه های تنهایی ات انگشت شمارند

دیگر

بی هوا به خانه ی دلت سر نمی زنم

فقط گهگاه دستی تکان میدهم....

کلاه از سر کودک دل بر میدارم

به نشانه ی احترام

                        و می گذرم!

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 3:3 توسط حباب| |

باران شدم

تا سبز شوی

اما

تو چتر سیاه بی تفاوتی ات را باز کردی

                                                  و دور شدی!

غافل از آنکه عشق

                          بی صدا

                                       روی چترت جوانه زده!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 15:48 توسط حباب| |

حالا که رفته ای

چتر خریده ام

تا تو نیایی

             بارانی نخواهم شد!


حالا که رفته ای دفتر خاطرانم را آتش می زنم

بی تو

هیچ خاطره ای

ارزش ماندگار شدن را ندارد!


حالا که رفته ای

تنهایی را

توی دستهایم

روی گونه هایم

لابه لای موهایم

حتی در میان آغوشم

                             احساس می کنم!

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 0:20 توسط حباب| |

گنجشک ها همبازی کلاغ ها شده اند

سگ ها و گربه ها بی خیال از کنار هم می گذرند

این همزیستی مسالمت آمیز نیست

بی تفاوتی تاسف بر انگیز است!

 

 

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 15:8 توسط حباب| |

سرم ...دلم...دستم!

مردد مانده اند میان همه چیز

میان فهمیدن و باور کردن و لمس کردن

تمام آنچه کابوس وار در اطراف ما رنگ واقعیت می گیرد

سرم را به سنگ می کوبم

دست هایم را مشت می کنم

اما دلم ....

دلم بی تابانه در سینه می کوبد

می کوبد

می کوبد

نمی کوبد!

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 16:40 توسط حباب| |

بی تو

نه مرگ هست

                   و نه زندگی

در کمای باور رفتنت ماندگارم!


نفس می کشم

احساس نبودنت ریه هایم را پر کرده

رگهایم از حضور غربتی عمیق می سوزند

و

بازدمم سرشار بغضی سوگوار است!


پ.ن.1/.تولدت مبارک بانو!

پ.ن.2/.پنجشنبه ساعت 5  برای تولد بانو به خونه اش یه سر می زنم دوست داشتی تو هم بیا!


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 16:57 توسط حباب| |

حالا که کلاغان شوم شک

پیامبران زمینند

حالا که پیام نیامدنت تمام شهر را پر کرده

حالا که باور نیامدنت بر هستی چوب حراج زده

من بیشتر از همیشه به آمدنت ایمان دارم!

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 4:56 توسط حباب| |

نشسته ای که شمع ها را فوت کنم...

خاموش می کنم...

یکی به یاد روزهای رفته ی کودکی...

خاموش می کنم ...

به یاد معصومیتی که دست بی رحم روزگار به تاراج برد

خاموش می کنم...

به یاد عشقی که نیامده برای همیشه از زندگی ام پر کشید

خاموش می کنم ...

به یاد شور و شوق امید که مدتهاست در دلم مرده

خاموش می کنم ...

به نام اطمینان و اعتماد که زیر گام های نامردان این شهر مدفون شد

خاموش می کنم....

به یاد خنده هایی که آتش شد و دود شد و در چشمانم جاریست

خاموش می کنم ....

به یاد روزهایی که جوانی را تجربه نکردم و تنها نامش را بر دوش کشیدم

خاموش می کنم ...

به یاد فرصتی که به من ندادند اما گفتند باید قدردانش باشم

خاموش می کنم ...

به یاد سرخوردگی ها و ناکامی ها و شکست های تمام روزهای پشت سرم

خاموش می کنم ...

به یاد نقاب شوق و شوری که مدتهاست بر چهره ی خسته ام کشیده ام

خاموش می کنم ....

به یاد فاصله ای که بود و هست و هر روز بیشتر می شود

خاموش می کنم ....

به یاد فردا که تصویری است مبهم و تیره و وهمناک

خاموش می کنم ....

به یاد ایمان که این روزها چه ارزان به فروش می رود

به یاد انسان که چه ساده سقوط می کند

به یاد آزادی که آرزو بود و پاک بود و شعار شد و لگد مال

به یاد ماندن و ایستادن که روزی افتخار بود و این روزها حماقت

خاموش می کنم ...

به یاد دستهایی که روزی به بهانه ی دوستی در هم گره می شد و این روزها برای دشمنی مشت!

به یاد شب هایی که طولانی تر شده و ماندگارتر

به یاد دروغ که سکه ی رایج بازارمان شده

به یاد شهامت که چه ساده و بی صدا به خاک سپرده شد

خاموش می کنم ....

به یاد قلبی که زنده است اما نمی تپد

خاموش می کنم ...

به یاد یادی که حالا سالهاست تصویری است متحرک از حقیقتی که مدتهاست طعم زندگی را از یاد برده

خاموش می کنم...

خاموش می شوم....

سکوت می کنم....

                        و تو

                            دست می زنی و کیک را قسمت می کنی!


پ.ن.۱.این مطلب رو ۳۱ تیر ماه سال ۸۶ نوشتم...شب تولدم...شبی که تلخی اش رو هنوز حس می کنم.

پ.ن.۲.برداشت سیاسی ممنوع!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 4:26 توسط حباب| |

در چشم هایش

سادگی بود

که از دور می آمد

نزدیک که شدبوی خوش معصومیت پیچید

لبخند زد و دنیا را به رقص آورد

و من

فقط نگاهش کردم!

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 10:20 توسط حباب| |


Design By : Night Skin